لطفاً چند لحظه صبر کنید متشکرم
|
باز با آن ديگري ديدم تو را جاي قهر و اخم خنديدم تو را
باز گفتي اشتباهت ديده ام گفتمت باشد ، بخشيدم تو را باز هم اين قصه ات تکرار شد با رقيبان رفتنت انکار شد آنقدر کردي که ديگر قلب من از تو و از عشق تو بيزار شد آن رقيبان يک شبت مي خواستند ذره ذره پاکي ات مي کاستند شب به مهمان خانه ات مهمان شدند صبح اما از برت برخاستند آمدي گفتي پشيماني دگر زين پس اما پاک مي ماني دگر گفتمت توبه به گرگان چاره نيست گفتي ام چون کوه ايماني دگر گفتمت باشد بخشيدم تو را اخم وا کردم و خنديدم تو را زين حکايت ساعتي نگذشت تا باز با آن ديگري ديدم تو را شاهكار بينش پژوه + نوشته شده در سه شنبه 20 فروردین1387 23:37 توسط هستی |
روزگاري دو راهب، زير رگبار و در جاده اي خارج از شهر به راه خود مي رفتند که نا گهان سر يک پيچ دخترک جوان و زيبايي را ديدند که نمي توانست از گودال بزرگي که سر راهش بود، بگذرد. يکي از دو راهب گفت:"دختر جان، من کمکت مي کنم." و بي درنگ او را در ميان بازوان خود گرفت و آن سوي گودال بر زمين گذاشت. راهب ديگر، هيچ نگفت. دوباره به راه افتادند. تا اينکه شب هنگام به ديري رسيدند. وقت عبادت بود. پس از نماز، راهب دوم ديگر نتوانست خودداري کند و گفت:"برادر،تو خوب مي داني که لمس زنان بر ما راهبان حرام است، خصوصا زن هاي جوان و زيبا. پس تو چرا اين کار را کردي؟" .راهب اولي جواب داد:"من آن دخترک را همان جا رها کردم اما تو هنوز او را همراه آوردهاي" + نوشته شده در دوشنبه 3 دی1386 23:36 توسط هستی |
نیوشای گلم.تولدت مبارک. فدات بشم الهی اصلا باورم نمیشه که وارد ۱۱ سالگی شده باشی انگار همین دیروز بود که به دنیا آمدی. امیدوارم که تا همیشه زیر سایه ی بابایی و مامانی ات سالم و سرحال و زنده باشی. + نوشته شده در جمعه 23 آذر1386 17:56 توسط هستی |
+ نوشته شده در شنبه 10 آذر1386 21:44 توسط هستی |
جوان صحرانشيني،سرگردان د رصحرا مي رفت تا اينکه خود را در کنار چاهي يافت. دختري بسيار زيبا همچون قرص ماه، از آن اب مي کشيد. به او گفت: "ديوانه وار عاشق تو ام" دختر جوان پاسخ داد:"کنار چشمه زن ديگري هم هست، چنان زيباست که من حتي لايق خدمت گذاري او هم نيستم." جوان فورا روي برگرداند،کسي نبود پس دخترک ندا داد:"صداقت چه زيباست و دروغ چه زشت! ميگويي واله و شيداي مني اما همين بس که از زن ديگري با تو سخن گويم تا روي از من بر گرداني" "اگر عميقا به زني عشق بورزي، اين عشق هرگز تازگي خود را از دست نخواهد داد." آلبرت گينون + نوشته شده در شنبه 10 آذر1386 0:3 توسط هستی |
.سازنده ترین کلمه گذشت است، آن را تمرین کن .پر معنی ترین کلمه ما است، آن را به کار ببر .عمیق ترین کلمه عشق است، به آن ارج بده .بی رحم ترین کلمه تنفر است، با آن بازی نکن .خود خواهانه ترین کلمه من است، از آن حذر کن .نا پایدارترین کلمه خشم است، آن را فرو ببر .بازدارنده ترین کلمه ترس است، با آن مقابله کن .با نشاط ترین کلمه کار است، به آن بپرداز .پوچ ترین کلمه طمع است، آن را بکش .سازنده ترین کلمه صبر است، برای داشتنش دعا کن... + نوشته شده در سه شنبه 29 آبان1386 22:43 توسط هستی |
عشق فراموش کردن نيست بلکه بخشيدن است عشق گوش کردن نيست بلکه درك كردن است عشق ديدن نيست بلکه احساس کردن است عشق جا زدن و کنار کشيدن نيست بلکه صبر کردن و ادامه دادن است + نوشته شده در جمعه 25 آبان1386 0:28 توسط هستی |
آن که مست آمد ودستی به دل ما زد و رفت در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد ...تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت + نوشته شده در چهارشنبه 23 آبان1386 22:50 توسط هستی |
در میان هر سیب ،دانه ها محدود است. در دل هر دانه ،سیب ها نا محدود. چیستانیست غریب! ...!دانه باشیم نه سیب + نوشته شده در چهارشنبه 23 آبان1386 22:47 توسط هستی |
عشق مانند هوا است... همه جا موجود است... تو نفسهایت را قدری جانانه بکش!!! + نوشته شده در چهارشنبه 23 آبان1386 22:41 توسط هستی |
مثل شقایق زندگی کن، کوتاه اما زیبا مثل پرستو کوچ کن،فصلی اما هدفمند مثل پروانه بمیر،دردناک اما عاشق
+ نوشته شده در یکشنبه 13 آبان1386 23:59 توسط هستی |
نگاه سبز باران عشق را تعبیر کرد، زندگی را پر ز احساس کبوتر ها نمود، کینه را با نگاه ساده ای زنجیر کرد، ،همچو شبنم چشم را در چشم شقایق ها گشود ،طرح یک لبخند را بر برگ گل تصویر کرد ،زندگی را می توان در خلوت هر صبحدم با وضویی یا دعایی با خدا تقدیر کرد کاش می شد لحظه ها را قاب کرد روزهای تیره را خواب کرد... + نوشته شده در یکشنبه 13 آبان1386 23:20 توسط هستی |
عشاق جوان در ساحل چراغ جادو را پیدا کردند. جن چراغ جادو گفت:"اگر آزادم کنید یک آرزوی هر کدام از شما را بر آورده خواهم کرد." دختر به چشمهای پسر جوان نگاه کرد و گفت: "آرزو می کنم تا آخر دنیا عاشق یکدیگر باقی بمانیم" پسر جوان به دریا نگاه کرد و گفت: "من آرزو می کنم دنیا به پایان برسد." + نوشته شده در پنجشنبه 10 آبان1386 23:44 توسط هستی |
اگر روزی دشمن پیدا کردی،بدان در رسیدن به هدفت موفق بودی اگر روزی تهدیدت کردند،بدان که در برابرت نا توانند اگر روزی خیانت دیدی،بدان قیمتت بالاست اگر روزی ترکت کردند،بدان با تو بودن لیاقت می خواهد. + نوشته شده در پنجشنبه 10 آبان1386 23:10 توسط هستی |
سکوت چشمانم مرز زمان را میشکند، نگاه دلم برای بودنت هر لحظه تمنا میکند و بودنت تمام امید زندگیم میشود در تقدیر بودنم باران نمی بارید، اما از لحظه بودنت آسمان بارانش را ارزانی کرده است دنیای دلم در این تنگنای بودن،در این حس پرواز، جز لحظه های با تو بودن آرزویی در دل ندارد. + نوشته شده در چهارشنبه 9 آبان1386 23:9 توسط هستی |
زندگی با همه وسعت خویش،محفل ساکت غم خوردن نیست حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نیست اضطراب و هوس دیدن و نادیدن نیست زندگی جنبش جاری شدن است از تماشاگه آغاز حیات تا بدانجا که خدا میداند... + نوشته شده در چهارشنبه 9 آبان1386 23:3 توسط هستی |
امشب هم
کسل کننده است. دست هایم بوی « نا » می دهد و چشم هایم را به مَسلخ تاریکی می برد. چرا امشب ، باران نمی بارد ؟ چرا دست های بی روح و یخ زده من اینقدر بی تاب فرداست ؟ فردا قرار است کدام ثانیه ، از من حمایت کند؟ فردا کدام دقیقه دیدار من با آسمان ، مهیا می شود ؟ خسته ام... این بار هم بغض هایم صاحبی ندارد ! نفس های آلوده به تنهایی ام مرا یاری نمی دهد ، که واژه ها را آذین ببندم. واژه ها ، از من و از خائنان شهر می گریزند. تن خسته این شعر را تا آخرین نفس های کبوتران سپید پوش تشییع می کنم ، و فردا ، روی مزار شعر هایم ، لاله ها را می بوسم... فردا ، شاید آفتاب ، فاتحه ای برایم ، نثار کند... بهی ... + نوشته شده در چهارشنبه 9 آبان1386 0:16 توسط هستی |
برای نو شدن،میلادی دوباره یافتن،به هر چه در اطراف توست، دوباره نگاه کن... به هر بینشی که تا به همروز صید کرده ای، به هر پنداری که سخت و نفوذ نا پذیر به آن چسبیده ای، به آن که دوستت دارد،به آن که دوستش داری، به راهی که در آن گام بر می داری، دوباره نگاه کن... + نوشته شده در سه شنبه 8 آبان1386 22:43 توسط هستی |
الوار های خوب،آسان به دست نمی آیند.درختان ضخیم،طوفان های سخت تری را از سر گذرانده اند. "ویلارد ماریوت" انسان مجموعه ای از آنچه دارد نیست، بلکه مجموعه ای است از آنچه هنوز ندارد،اما می تواند داشته باشد. "ژان پل سارتر" یک عمر طولانی ممکن است به اندازه ی کافی خوب نباشد،ولی یک زندگی مفید حتما به اندازه ی کافی طولانی است. "فرانکلین" امری برای انجام دادن،چیزی برای عشق ورزیدن،آرزو مند چیزی بودن،این ها است اصول والای خوشبختی. "جوزف آدیسون" ماه را نشانه بگیر ، اگر ماه را نزنی در میان ستاره ها فرود می آیی. " اسکاول شیت" + نوشته شده در شنبه 5 آبان1386 23:12 توسط هستی |
باران مي بارد امشب بر سکوت تنها يي ام!!و سکوتم با ترنم باران همنوا مي شود!! و اين بغض خيس مي شکند ،بغضي که از فراق چشمانت تا سحر منتظر بود، دل بودنت را بهانه کرد،صدايت کرد، نشنيدي..... و نديدي که با نم نم باران زار گريست. + نوشته شده در جمعه 4 آبان1386 1:29 توسط هستی |
|
| ||||||